روزی که به حدیث معروف "سلمان منا اهل البیت ( سلمان از ما اهل بیت است)" برخورد کردم ( برای مشاهده متن حدیث میتوانید به بحارالأنوار جلد 17 صفحه 170 مراجعه کنید . ) با خود اندیشیدم که چه شد که سلمان به آن جایگاه رفیع و مرتبه بلند رسید ؟ پس از آن به حدیث دیگری در مورد یک راهب مسیحی برخورد کردم که متن آن به شرح زیر است :
أن عليا عليه السلام لما نزل بموضع يقال له البليخ على جانب الفرات ؛ فنزل راهب هناك من صومعته فقال لعلي علیه السلام : " إن عندنا كتابا توارثناه عن آبائنا كتبه أصحاب عيسى ابن مريم أعرضه عليك ؟ " . قال نعم . فقرأ الراهب الكتاب : " بسم الله الرحمن الرحيم الذي قضي فيما قضي و سطر فيما كتب ؛ أنه باعث في الأميين رسولا منهم يعلمهم الكتاب و الحكمة و يدلهم على سبيل الله ؛ لا فظ و لا غليظ و لا صخاب في الأسواق و لا يجزي بالسيئة السيئة بل يعفو و يصفح . أمته الحمادون الذين يحمدون الله على كل نشر و في كل صعود و هبوط تذل ألسنتهم بالتكبير و التهليل و التسبيح و ينصره الله على من ناواه . فإذا توفاه الله اختلفت أمته من بعده ثم اجتمعت فلبثت ما شاء الله ثم اختلفت . فيمر رجل من أمته بشاطئ هذا الفرات يأمر بالمعروف و ينهى عن المنكر و يقضي بالحق و لا يركس الحكم . الدنيا أهون عليه من الرماد في يوم عصفت به الريح و الموت أهون عليه من شرب الماء على الظمآن ؛ يخاف الله في السر و ينصح له في العلانية ؛ لا يخاف في الله لومة لائم . فمن أدرك ذلك النبي من أهل هذه البلاد فآمن به كان ثوابه رضواني و الجنة و من أدرك ذلك العبد الصالح فلينصره فإن القتل معه شهادة " . ثم قال له أنا مصاحبك فلا أفارقك حتى يصيبني ما أصابك . فبكى علیه السلام ؛ ثم قال الحمد لله الذي لم أكن عنده منسيا الحمد لله الذي ذكرني عنده في كتب الأبرار فمضى الراهب معه فكان فيما ذكروا يتغدى مع أمير المؤمنين و يتعشى حتى أصيب يوم صفين فلما خرج الناس يدفنون قتلاهم قال علیه السلام اطلبوه فلما وجدوه صلى عليه و دفنه و قال هذا منا أهل البيت و استغفر له مرارا .
شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد : جلد 3 صفحات 205 - 206
بحارالأنوار مرحوم مجلسی : جلد 32 صفحات 426- 427 همچنین جلد 38 صفحات 58 - 59
وقعة صفین نصر بن مزاحم : صفحات 147 - 148
در راه لشکرکشی علی علیه السلام به صفین برای جنگ با معاویه هنگامی که حضرت به منطقه ای که آنرا بلیخ میگفتند ( در کرانه رود فرات ) رسید ؛ راهبى كه در آنجا در صومعه خود مى زيست ، وقتى از چگونگى لشكر كشى اميرالمؤ منين و مقام و موقعيت حضرت با خبر شد ، از صومعه بیرون آمد و به آن بزرگوار گفت : نوشته اى نزد ماست كه از پدران خود به ارث برده ايم . اين مكتوب را شاگردان حضرت عيسى بن مريم نوشته اند . اجازه میدهی که آنرا برای تو بخوانم ؟ حضرت فرمود : بخوان ! راهب مكتوب را بدين گونه قرائت نمود: " به نام خداوند بخشنده مهربان . خدايى كه آنچه را که گذشت حکم فرمود و كتابها نازل كرد ، اوست که برمی انگیزد در ميان مردمى بى سواد پيغمبرى را كه به ايشان كتاب و حكمت بياموزد ، و آنها را به راه خداوند راهنمايى كند . نه درشتخوى و سنگدل است ، و نه در بازار با صداى بلند سخن مى گويد، و نه بد را به بدى پاداش مى دهد ، بلکه خطاکار را مى بخشد و از خطاى وى در مى گذرد . پيروان او سپاسگزارانى هستند كه خدا را در نقاط مرتفع و بلنديها و پستيها سپاس مى گويند. زبان ايشان به بزرگداشت خداوند و ذکر يگانگى و پاكى او گوياست ، خداوند او را بر دشمنانش پيروز مى گرداند. وقتى خداوند او را از اين جهان برد ، امت وى دست به اختلاف مى زنند سپس برای مدتی جمع میشوند ؛ سپس بار ديگر دچار اختلاف مى شوند . مردى شايسته از امت او از كنار این شط مى گذرد كه مردم را به كار نيك امر مى كند ، و از امور ناشايست برحذر مى دارد ، مطابق حق و عدالت حكم مى كند ، و در صدور حكم رشوه نمى گيرد. دنيا در نظر او از خاكسترى كه دستخوش باد شده ، پست تر است . مردن نزد او از آبی که تشنه ای بنوشد گواراتر است ... . هر كس از مردم اين نقاط ، آن پيامبر صلى الله عليه و آله را ملاقات كند و به او ايمان بياورد ، پاداش وى خشنودى من و بهشت است ، و هر كس آن بنده شايسته را ملاقات نمود ( منظور علی علیه السلام است ) ، بايد به يارى وى برخيزد، چون كشته شدن در ركاب او شهادت است ." . سپس راهب ( که دریافته بود آن که ذکرش در نامه رفته همان علی علیه السلام است ) گفت : من در خدمت شما خواهم بود و از شما جدا نمى شوم تا هر سرنوشتى داشتيد من نيز در آن شريك باشم . اميرالمؤ منين عليه السلام گريست و فرمود : خدا را شكر مى كنم كه در نزد او فراموش شده نبودم ، او را حمد مى كنم كه مرا در كتابهاى برگزيدگانش ياد كرده است . راهب با اميرالمؤ منين عليه السلام همراه شد و صبحگاهان و شامگاهان با او بود . راهب در جنگ صفين شهيد شد . هنگامى كه سربازان عراق خواستند كشته شدگان خود را دفن كنند ، حضرت على عليه السلام فرمودند : برگرديد راهب را بیابید. وقتى جسد او را پيدا كردند ، اميرالمؤ منين بر وى نمازگزارد و به خاك سپرد . سپس فرمود : اين مرد از ما خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است . و پى درپى براى او از خداوند آمرزش میطلبید .
همانطور که در بالا خواندید علی علیه السلام در مورد آن راهب نیز فرمود : " هذا منا أهل البيت ( او از ما اهل بیت است ) " . باز برای من این سؤال تکرار شد که در آن راهب چه بوده که به آن مقام رسیده ؟ تا اینکه پس از چندی به حدیث زیر برخورد کردم و دریافتم شاید این جواب سؤالم باشد :
امیرالمؤمنین علیه السلام خطاب به کمیل فرمود : يا كميل لا تأخذ إلا عنا تكن منا .
یعنی ای کمیل راه و روش زندگی را از کسی جز ما مگیر تا از ما باشی .
بحارالأنوار جلد 74 صفحه 267
هرکه هوای آن جایگاه رفیع و آن مقام محمود را دارد و هرکه میخواهد از اهل بیت باشد چنان کند .
ابو عبدالله محمد بن خفيف شيرازى ، معروف به شيخ كبير ، از عارفان بزرگ قرن چهارم هجرى بود . او را دو مريد بود كه هر دو احمد نام داشتند . يكى را احمد بزرگتر مىگفتند و ديگرى را احمد كوچكتر . شيخ به احمد كوچكتر توجه و عنايت بيشترى داشت . ياران از اين عنايت خبر داشتند و بر آن رشك مىبردند . نزد شيخ آمده ، گفتند : احمد بزرگتر بسى رياضت كشيده و منازل سلوك را پيموده است ، چرا او را دوستتر نمىدارى ؟ شيخ گفت : آن دو را بيازمايم كه مقامشان بر همگان آشكار شود . روزى احمد بزرگتر را گفت: " يا احمد ! اين شتر را برگير و بر بام خانه ما ببر . "
احمد بزرگتر گفت : يا شيخ ! شتر بر بام چگونه توان برد ؟ شيخ گفت : از آن در گذر ، كه راست گفتى !؟ پس از آن به احمد كوچكتر گفت: اين شتر بر بام بر . احمد كوچكتر ، در همان دم كمر بست و آستين بالا زد و به زير شتر رفت كه او را بالا برد و به بام آرد . هر چه نيرو به كار گرفت و سعى كرد ، نتوانست . شيخ به او فرمان داد كه رها كند ، و گفت : آنچه مىخواستم ظاهر شد . اصحاب گفتند : آنچه بر شيخ آشكار شد ، بر ما هنوز پنهان است . شيخ گفت: از آن دو ، يكى به توان خود نگريست نه به فرمان ما ؛ ديگرى به فرمان ما انديشيد نه به توان خود . بايد كه به وظيفه انديشيد و بر آن قيام كرد ، نه به زحمت و رنج آن . خداى نيز از بندگان خواهد كه به تكليف خود قيام كنند و چون به تكليف و احكام روى آورند و به كار بندند ، او را فرمان بردهاند و سزاوار صواباند ؛ اگر چه از عهده برنيايند . و البته خداوند به ناممكن فرمان ندهد .
+ نوشته شده توسط
حسین ف. (طامّة الکبرٰی) در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت
11:48 |